مادربزرگـــــم همیشه میگفت :
قلبت که بی نظم زد ،
بدون که عاشقی …
بدون که عاشقی …
اشکت که بی اختیار سرازیر شد ،
بدون که دلتنگی …
بدون که دلتنگی …
شبت که بی خواب گذشت ،
بدون که نگرانی …
بدون که نگرانی …
روزت که بی شوق آغاز شد ،
بدون که ناامیدی …
بدون که ناامیدی …
سینت که بی جا آه کشید ،
بدون که پُرحسرتی …
بدون که پُرحسرتی …
دلت که بی دلیل گرفت ،
بدون که تنهائــــــی …
امروز تو نیستی مادربزرگ ،بدون که تنهائــــــی …
امّا …
اما من به همهٔ اون حرفات رسیدم !
ایکاش قبل ِ رفتنت ، چارهٔ این وقتایی که
برام پیش بینی کردی رو هم میگفتــــــی … !
تاريخ : چهارشنبه 19 آذر 1393 | 13:22 | نویسنده : mohadesehb0077 |
ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By Pichak :.
