تنهای تنها
خوش آمدید
یـادِتـهِ بِهـم گُفتـی: سیگـار نَکِـش...! الان ✘سیـــگار✘...! کِـه هیــْـچ...! اِااااای ، تـک و تـوکی...! "نَفـَس" میکِشَـم...! بِهِـت قـول میـدَم...! اینـم "کِنــار" بِـذارَم...! ﻭ ﮔﻔـــــﺘَﻨﺪ ﺯﯾــــﺒـــﺎ ﺑــــــﻮﺩ…➣
کاش میشد کنارت بودم خدای من چشمای مغرورش هیچ وقت از یادم نمیره رنگ چشماش آبی بود رنگ آسمون ظهر تابستون اما داغ داغ وقتی موهای طلاییشو شونه میکرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم مبادا یه تار مو ازش کم شه دوسش داشتم . . . چشمای مغرورش هیچ وقت از یادم نمیره رنگ چشماش آبی بود رنگ آسمون ظهر تابستون اما داغ داغ وقتی موهای طلاییشو شونه میکرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم مبادا یه تار مو ازش کم شه دوسش داشتم . . . لباش همیشه سرخ بود مثل گل سرخ حیاط مثه یه قنچه وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می اومد اونقدر معصومو دوس داشتنی بود میشد که اشک توی چشام جمع میشد دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم،دیوونم کرده بود اونم دیوونه بود مثه بچه ها هر کاری می خواست میکرد دوست داشت من به لباش رژ بمالم میدونست وقتی نگام میکنه دستام میلرزه اونوقت دور لباشم قرمز میشد بعد میخندید . . . . . . میخندیدو منم اشک تو چشام جمع میشد صدای خندش آنگ خاصی داشت قدش یه که از من کوتاه تر بود وقتی می خواست بوسم کنه سرشو بالا میکردو چشماشو می بست و لباشو غنچه میکرد و منتظر میموند منم نگاش میکردم اونقد نگاش میکردم تا چشماشو باز کنه تا می میخواست لباشو باز کنه حرف بزنه لبامو میزاشتم رو لبش . . . داغ بود میسوختم همه تنم می سوخت دوست داشتم لباشو گاز بگیرم من دلم نمی اومد اون گاز میگرفت وقتی در گوشش آرووم میگفتم دوستت دارم خنذه نخودی میکرد و از دستم در میرفت.شبا سرشو میزاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش میداد منم موهاشو نوازش میکردم عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود دوست داشت وقتی بغلش میکنم فشارش بدم لباشو میزاشت روی بازومو می مکید جاش که قرمز میشد می گغت هر وقت دلت برام تنگ شد اینجا رو ببوس منم روزی صد بار بازومو میبوسیدم تا یک هفته جاش میموند معاشقه منو اون همیشه طولانی بود تمام زندیگمون معاشقه بود نقطه به نقطه بدنش واسم تازگی داشت همیشه بعد از اینکه یکمی باهام تو باغ بازی میکردیمو خسته میشد میومد روی پام مینشست انفد شیطونی میکرد که قلبه نازش تندو تند میزد دستمو میگرفتو میزاشت روی قلبش و میگفت میدونی چی میگه؟ می گفتم نه میگفت:love،love،love . . . . . منم اشک تو چشام جمع میشد! اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره همه بدنش بی نظیر بود درست مثله مجسمه مرمر ونوس تا نزدیکش میشدم از دستم فرار میکرد مثه بچه ها قایم میشد جیغ میزد می پرید ومی خندید وقتی میگرفتمش گازم میگرفتبعد یهو آروم میشد و به چشمام نگاه میکرد دیوونه دیوونه!!!! چشاشو میبت و لباشو می آورد جلو لباش شیرین بود مثه عسل بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم نمی خواستم هیچ فرصتی رو از دست بدم فقط نگاهش میکردم هیچ چیز واسم مهم نبود فقط اون . . . . . . خودش نمیدونست نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم تا اینکه بلاخره بعد از یه سال سرطان علائم خودشو نشون داد و بهارمن پژمرد یه روز صبح از خواب پاشدم دستمو گرفت آرووم گذاشت رو قلبش و گفت:میدونی چی میگه؟ بعد چشاشو بست . . . . . . . هنوز صدای خنده هاش تو گوشمه هنوز اشک تو چشام جمع میشه هنوز دیوونشم
پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم! دلم براش تنگ میشه ... واسه شادی روحش صلوات ![]()

↻ﻧﻤـــــﯿﺪﺍﻧِﺴـــــﺘَﻢ ﻣﮕـــــﺮ
ﺩَﺭﺩ ﻫــَــــــﻢ ﺯﯾﺒــــــــﺎ ﻣﯿــــــــﺸﻮﺩ ؟
ﺁﻫـــــﺎے ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯے … ﻧﻮﺷــــــــﺘِﻪ ﻫـــــــﺎﯾــــــــﻢ✍
ﺩَﺳـــــــٺ ﺧــــــــﻮﺩﻡ ﻧﯿﺴـــــــﺖ ﺩِﻟـــــــــــــﻢ
ﻣﯿـــــــﻨﻮﯾــــــــﺴَﺪ ﻭ ﻣـــــــَـــــڹ… ﻓﻘﻂ
ﻧــــــــﮕﺎﻩ ﻣـــے ﮐﻨــــﻢ . ﻭ ﺣــــﺴــــﺮﺕ
ﻣــــےﺧــــﻮﺭﻡ ﺑــــہ ﻋــــﺒﻮﺭ ﺭﻭﺯﻫــــــــﺎﯾﻢ ﻭ ﺩﻏــــــــﺪﻏﻪ
ﻫــــــــﺎے ﻓـــــــﺮﺍﻣــــــﻮﺵ ﺷــــــــﺪﻩ ﺍﻡ …
ﺷــــــــﺎﯾـــﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺗــﺮ ﻣــــــے ﺷـــــﺪﻡ ﻓﻘــﻂ ﻭ
ﻓﻘـــﻂ … ﺍﮔــــــﺮ ﻣﯿــــﻔﻬـــﻤـــﯿﺪے…
ﺣﺮﻓـــــــﻬـــــــﺎﯾـــــــﻢ ﺑﻪ ﻫـــﻤــــﯿـــڹ ﺭﺍﺣﺘـــــــے
ڪہ مے ﺧــــﻮﺍﻧــــے ﻧـــﻮﺷــــتہ ﻧﺸــــــــﺪﻩﺍﻧـــــــﺪ …✍


ﮐﻪ ﻣﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﭙﻮﺷﻢ
ﻭ . . . . . . . . .
بقیه ﺑﺰﻧﻦ ﻭ ﺑﺮﻗﺼﻦ ...
ﭼﯿﻪ؟؟
ﺣﺘﻤﺎ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﯿﮕﻢ ﺑﻤﯿﺮﻡ؟؟؟
ﺍﺻﻼ ﺍﮔﻪ ﺩﻋﻮﺗﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻋﺮﻭﺳﯿﻢ
ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﺠﺴﻢ ﮐﻦ ﻋﺮﻭﺱ ﺑﺸﻢ
ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﯽ ﻣﯿﺸﻢ (((((((:
ﺣﺎﻻ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻋﺮﻭﺱ
ﭼﻘﺪﺭ ﻗﺸﻨﮕﻪ ...
ﺍﯾﺸﺎﻻ ﻣﺒﺎﺭﮐﺶ ﺑﺎﺩ
مثل تنهایی ِ خودم سر سخت
مثل تنهایی ِ خودم وحشی
مثل تنهایی ِخودم بد بخت !
آسمان و زمینمان با هم
فرقمان هم فقط در اینجا بود
او خودش بود و من خودم بودم
***
من تو ام من خود تو ام شاید
شعر دنبال هردومان باشد
نیمه ای از غمم برای تو تا
خودکشی مال هر دومان باشد
دستهایت را روی سرم میکشیدی .. موهایم را نوازش میکردی
برایم از تنهاییت میگفتی .. از صبرت .. از لحظه هایی که بنده هایت حتی اشک تو را هم درآوردند ...
کاش میشد چشمانم را ببندم .. و تو برایم از ادم هایی بگویی که برای سرگرمی خودشان هر کاری میکنند ..
اما نگاهشان به دوره گرد توی خیابان که می افتد بی رحمانه اخم میکنند و از کنارش میگذرند ..
خدایا میخوای من برایت بگویم؟
از دلتنگی هایم؟ دلتنگی روزهای کودکی .. که وقتی زمین میخوردم .. یکی بود دستانم را میگرفت و خاک روی زانو ام را کنار میزد ..
الان آن قدر غریب شده ام که حتی از آن فرشته نجات هم خجالت میکشم ..
خدایا .. انسان هایت بی رحم ترین موجوداتی هستند که آفریدی .. اول مثل بره ای کوچک تو را در آغوش میگیرند ..
و بعد مثل گرگی تو را میدرند .. اگر جان سالم به در بردی .. که تو میمانی و تنی که بوی گرگ گرفته است .. میان این همه بره .. و هیچ کسی به دلیل بویت به تو نزدیک نمیشود ..
تلخ آزار میبینند .. تلخ میشکنند .. تلخ تنها میشوند .. تنها هایت که دنیا تلخی عسل را به کامشان داده است و از شیرینی اش بهره ای نبرده اند ..
خدایا قبل از این که روی زانو هایت خوابم ببرد ..
بگویم
دیگر بیدارم نکن ..
خسته ام از این زمان که گاهی وقت هایش گاهی وقت ها دیر تر از دیر میگذرد ..
من هیچی نفهمیدم ولو شدم رو زمین هیچی نفهمیدم هیچکس نمی فهمید من چی میگم . . . . . .
این داستانی که می نویسم ،یک داستان واقعی می باشد.در حقیقت بیشتر این داستان بر گرفته از زندگی شخصی است.این داستان را با زبان شخصیت اصلی داستان بیان می کنم.
من علی هستم، ۲۴ ساله، ساکن تهران.از آن پسرهایی که به دلیل غرور زیاد اصلا فکر عاشق شدن به سرم نمیزد.
در سال ۱۳۷۵، وقتی در دوره ی راهنمایی بودم با پسری آشنا شدم. اسم آن پسر آرش بود.لحظه به لحظه دوستی ما بیشتر و عمیق تر می شد تا جایی که همه ما را به عنوان ۲ برادر می دانستند. همیشه با هم بودیم و هر کاری را با هم انجام می دادیم. این دوستی ما تا زمانی ادامه داشت که آن اتفاق لعنتی به وقوع پیوست.
در سال ۸۴، در یک روز تابستانی وقتی از کتابخانه بیرون آمدم برای کمی استراحت در پارکی که در آن نزدیکی بود، رفتم.هوا گرم بود به این خاطر بعد کمی استراحت در پارک، به کافی شاپی رفتم، نوشیدنی سفارش دادم .من پسر خیلی مغرور و از خود راضی بودم که جز خود کسی را نمی پسندیدم .به این خاطر وقتی دختری را می دیدم، روی خود را بر میگرداندم و نگاه نمی کردم ولی در آن روز به کلی تمام خصوصیاتم عوض شده بود .چند دقیقه ای از آمدن من به کافی شاپ گذشته بود. ناگهان چشمم به دختری که در حال وارد شدن به سالن بود افتاد. بله اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد.
عاشق شدم؛ حال و هوام عوض شد، عرق سردی روی صورتم نشسته بود. چند دقیقه ای به همین روال گذشت.
آدم زبان بازی بودم، ولی در آن لحظه هیچ کلمه ای به ذهنم نمیرسید. نمی دانستم چه کاری کنم. می ترسیدم از دستش بدهم. دل خود را به دریا زدم، به کنارش رفتم و کل موضوع را آرام آرام با او در میان گذاشتم. شانس با من یار بود. توضیح و تفسیراتی که از خودم برای او داده بودم مورد توجه او قرار گرفت.
اسم آن دختر مونا بود. من در آن زمان ۲۱ سال داشتم و در دانشگاه مشغول درس خواندن بودم؛ مونا سال آخر و یکی از ممتازان دبیرستان خود بود؛ از خانواده مجللی بودن و از این نظر تقریباً با هم، هم سطح بودیم.
دوستی ما یک دوستی صادقانه و واقعی بود. ۳ سالی به همین صورت ادامه داشت. هر لحظه به علاقه من به او افزوده می شد. موضوع ازدواج را با مونا درمیان گذاشتم؛ هر دو ما به وصلت راضی بودیم. خانواده هایمان نیز در این مورد اطلاع کافی داشتند؛ ولی من درآن زمان آمادگی لازم برای ازدواج را نداشتم؛ چون مایل بودم کمی سنم بیشتر بشود.
من به قدری به مونا احترام می گذاشتم و دوستش داشتم که هیچ وقت کلمه ی نه را از من نمی شنید. تابستان ۸۶ بود با او تماس گرفتم ولی جواب نمی داد. ۲،۳ روزی به همین صورت ادامه داشت دیگر داشتم از نگرانی می مردم، چون سابقه نداشت جواب تماس ها و پیامک هایم را ندهد؛ با مینا خواهر بزرگتر مونا تماس گرفتم، موضوع را جویا شدم، بالاخره توانستم با هماهنگی او مونا را پیدا کنم.
وقتی از او دلیل جواب ندادنش را پرسیدم حرفی را زد که همانند پتکی رو سرم فرود آمد. دنیا دور سرم می چرخید. گفت برایش خواستگار امده و به خاطر فشار پدر مادرش مجبور است ازدواج کند. من که ۲۴ سال بیستر نداشتم و مایل به ازدواج زود نبودم، خود را بر سر دو راهی عشق و عقل دیدم. عشق می گفت ازدواج کنم و عقل می گفت ازدواج زود هنگام نکنم.
وقتی دیدم مونا در شرایط روحی مناسبی قرار ندارد؛ به خاطر اینکه نمی توانستم لحظه ای اذیت شدنش را تحمل کنم، قبول کردم که دیگر به او فکر نکنم و او با فردی که خانواده برایش انتخاب کرده ازدواج کند.
با چشمانی گریان و با آروزی خوشبختی از او برای همیشه خداحافظی کردم. ۲،۳ ماه گذشت، روزی نبود که به یاد او نباشم؛ و به خاطر دوری اش نگریم، ولی باید تحمل می کردم.به همین صورت روزها می گذشت. پاییز رسید. برای دیدن دوست نزدیک، آرش، به دیدنش رفتم. آرش آن روز خیلی خوشحال بود؛ وقتی علت را جویا شدم از پیدا کردن دختر مورد علاقه اش خبر داد؛ گفت که بالاخره توانسته دختری که همیشه در رویاها به دنبالش میگشته، پیدا کند.خوشحال شدم، چون خوشحالی آرش را می دیدم. با ذوق و شوق موبایلش را در آورد تا عکس آن دختر را به من نشان دهد.وقتی چشمم به عکس افتاد گویی دوباره پتکی به سرم خورده باشد؛ گیج و مبهوت ماندم. سرگیجه ای به سراغم آمد که تا آن ۲۴ سال هیچ وقت ندیده بودم.
عکس، عکس مونا بود. همان دختری که به خاطرش از خودم گذشتم، تا او از خودش نگذرد؛ غرورم را شکستم تا او غرورش را نشکند.
آرش از موضوع دوستی من و مونا هیچی نمی دانست. از او خواستم تا قراری را با او بگذارد و مرا به او معرفی کند. آرش هم بلافاصله با مونا تماس گرفت و قرار ملاقاتی را برای ساعت ۷ همان روز گذاشت. ساعت ۶:۳۰ من و آرش در محل قرار حاظر بودیم. به او گفتم من برای چند دقیقه بیرون می روم، ولی وقتی دوستت آمد با من تماس بگیر، تا بیایم. از کافی شاپ بیرون امدم، در گوشه ای از خیابان منتظر آمدنش بودم. ساعت ۷ شده بود مونا را دیدم وارد کافی شاپ شد، همان لحظه آرش خبر آمدنش را به من داد. آرام آرام وارد شدم، وقتی به کنار میز رسیدم آرش بلند شد و شروع به معرفی من کرد؛ وفتی چشمان مونا به من افتاد رنگ خود را باخت و شوکه شد. اشک در چشمانم پر شده بود.نمیدانستم چه کار کنم.
به آرش گفتم این مونا همان عشق من بود که به خاطرش همه کار کردم. به خاطرش از خودم گذشتم، ولی او مرا خورد کرد شکست.
با نیرنگ و فریب با دلم بازی کرد به آرش نگاه کردم و گفتم: آرش ،داداش خوبم، این دفعه هم به خاطر تو از خودم می گذرم؛ دلی که یکبار بشکند، می تواند دوباره هم بشکند. ولی من، نه تو و نه مونا را دیگر نمیشناسم.
با چشمانی گریام به مونا گفتم: امیدوارم خدا دلت را بشکند.
از آنجا خارج شدم و تا به امروز دیگر نه انها را میبینم و نه به آنها فکر می کنمو فقط از خدا برای دل شکستگان آرامش آرزومندم.
دختر: توباز گفتی ضعیفه؟
پسر: خب… منزل بگم چطوره؟
دختر: وااااای… از دست تو!
پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟
دختر:اه…اصلاباهات قهرم.
پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟
دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟
پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.
دختر: … واقعا که!
پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟
دختر: لوووس!
پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!
دختر: بازم گفت این کلمه رو…!
پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دست من!
دختر: من ازدست توچی کارکنم؟
پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم من!
دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!
پسر: صفای وجودت خانوم!
دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!
پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم….!
دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”
پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
دختر: ولی من که بور بودم!
پسر: باشه… فرقی نمی کنه!
دختر: آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام گره می خوردن… مجنون من…
پسر: …
دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟
پسر: …
دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…
پسر: …
دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم…
پسر: خدا… نه… (گریه)
دختر: چراگریه میکنی؟
پسر: چرا نکنم… ها؟
دختر: گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… بخند… زودباش…
پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…
دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا
پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم
دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟
پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم…
دختر: چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد …
پسر: …
دختر: دوباره ساکت شدی؟
پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه بغض طولانی آوردم…!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!
اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…
نه… اشک و فاتحه
نه… اشک و فاتحه و دلتنگی
امان… خاتون من! توخیلی وقته که…
آرام بخواب بای کوچ کرده ی من…
دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!
نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..۰!
بعد از تودیگر مرد نیستم اگر بخندم…
اما… تـوآرام بخواب…


