تنهای تنها
خوش آمدید
The bird and the cage by Paulo Coelho امروز .. تنها بودم سخت گذشت .. .. ولی گذشت .. .. حوصله ام له شد .. .. دلم تنگ شد.. .. ولی گذشت.. .. بد بود .. اونی که باید میبود .. نبـــــود .. هــــــی تو .. تو که میدونی .. .. نباشی سخته .. دلم میگیره .. .. چرا دیر کردی؟.. چقد امروز تلخ بود .. مث قهوه ای که خوردم .. یـادِتـهِ بِهـم گُفتـی: سیگـار نَکِـش...! الان ✘سیـــگار✘...! کِـه هیــْـچ...! اِااااای ، تـک و تـوکی...! "نَفـَس" میکِشَـم...! بِهِـت قـول میـدَم...! اینـم "کِنــار" بِـذارَم...! ﻭ ﮔﻔـــــﺘَﻨﺪ ﺯﯾــــﺒـــﺎ ﺑــــــﻮﺩ…➣
کاش میشد کنارت بودم خدای من چشمای مغرورش هیچ وقت از یادم نمیره رنگ چشماش آبی بود رنگ آسمون ظهر تابستون اما داغ داغ وقتی موهای طلاییشو شونه میکرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم مبادا یه تار مو ازش کم شه دوسش داشتم . . . چشمای مغرورش هیچ وقت از یادم نمیره رنگ چشماش آبی بود رنگ آسمون ظهر تابستون اما داغ داغ وقتی موهای طلاییشو شونه میکرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم مبادا یه تار مو ازش کم شه دوسش داشتم . . . لباش همیشه سرخ بود مثل گل سرخ حیاط مثه یه قنچه وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می اومد اونقدر معصومو دوس داشتنی بود میشد که اشک توی چشام جمع میشد دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم،دیوونم کرده بود اونم دیوونه بود مثه بچه ها هر کاری می خواست میکرد دوست داشت من به لباش رژ بمالم میدونست وقتی نگام میکنه دستام میلرزه اونوقت دور لباشم قرمز میشد بعد میخندید . . . . . . میخندیدو منم اشک تو چشام جمع میشد صدای خندش آنگ خاصی داشت قدش یه که از من کوتاه تر بود وقتی می خواست بوسم کنه سرشو بالا میکردو چشماشو می بست و لباشو غنچه میکرد و منتظر میموند منم نگاش میکردم اونقد نگاش میکردم تا چشماشو باز کنه تا می میخواست لباشو باز کنه حرف بزنه لبامو میزاشتم رو لبش . . . داغ بود میسوختم همه تنم می سوخت دوست داشتم لباشو گاز بگیرم من دلم نمی اومد اون گاز میگرفت وقتی در گوشش آرووم میگفتم دوستت دارم خنذه نخودی میکرد و از دستم در میرفت.شبا سرشو میزاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش میداد منم موهاشو نوازش میکردم عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود دوست داشت وقتی بغلش میکنم فشارش بدم لباشو میزاشت روی بازومو می مکید جاش که قرمز میشد می گغت هر وقت دلت برام تنگ شد اینجا رو ببوس منم روزی صد بار بازومو میبوسیدم تا یک هفته جاش میموند معاشقه منو اون همیشه طولانی بود تمام زندیگمون معاشقه بود نقطه به نقطه بدنش واسم تازگی داشت همیشه بعد از اینکه یکمی باهام تو باغ بازی میکردیمو خسته میشد میومد روی پام مینشست انفد شیطونی میکرد که قلبه نازش تندو تند میزد دستمو میگرفتو میزاشت روی قلبش و میگفت میدونی چی میگه؟ می گفتم نه میگفت:love،love،love . . . . . منم اشک تو چشام جمع میشد! اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره همه بدنش بی نظیر بود درست مثله مجسمه مرمر ونوس تا نزدیکش میشدم از دستم فرار میکرد مثه بچه ها قایم میشد جیغ میزد می پرید ومی خندید وقتی میگرفتمش گازم میگرفتبعد یهو آروم میشد و به چشمام نگاه میکرد دیوونه دیوونه!!!! چشاشو میبت و لباشو می آورد جلو لباش شیرین بود مثه عسل بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم نمی خواستم هیچ فرصتی رو از دست بدم فقط نگاهش میکردم هیچ چیز واسم مهم نبود فقط اون . . . . . . خودش نمیدونست نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم تا اینکه بلاخره بعد از یه سال سرطان علائم خودشو نشون داد و بهارمن پژمرد یه روز صبح از خواب پاشدم دستمو گرفت آرووم گذاشت رو قلبش و گفت:میدونی چی میگه؟ بعد چشاشو بست . . . . . . . هنوز صدای خنده هاش تو گوشمه هنوز اشک تو چشام جمع میشه هنوز دیوونشم 
دختری عاشق پسری بود.پسر اصلا حتی به او نگاه هم نمیکرد
چرا که دختر چادری بود!
پسرک هر روز دخترای زیبا را سوار میکرد و با خود به تفریح و گردش میبرد
.ماشین گرانبهایی داشت و دختران زیبایی اطراف او جمع میشدند
دخترک عاشق هرروز از دور اشک میریخت و از دور پسر را نظاره میکرد
روزی استاد پای تخته نوشت عشق چیست؟هرکسی روی تخته چیزی نوشت .
پسرک نوشت پول و دخترک اسم پسره مورد علاقش را نوشت.همگی خندیدند!
پسرک ازخنده ی دیگران عصبانی شد و اقدام به تلافی نمود.
زیباترین پسرهای دانشگاه را نزدیک دخترک میفرستاد تا بتواند بفهماند دروغ میگوید اما بی فایده بود
هرکاری کرد نتیجه نداشت پسرک هر روز در فکر بود و دیگر با دختری گردش نمیرفت!
روزی دختر تنها در دانشگاه قدم میزد و پسرک صدایش کرد
دل دختر لرزید و به سمت عشقش نگاه کرد
پسرک گفت: میخواهم عشق دروغی ات را نشانم دهی
دخترک جلو رفت و همان لحظه چادرش را از سر درآورد وقتی نزدیک پسرک شد
پسرک گفت: لازم نیست چادرت را دربیاوری! تابه حال چشم هایی به این معصومی ندیده بودم تو واقعا زیبایی!
دخترک اشک ریخت وپسر با همان محکمی و صلابت گفت چادرت را سرت کن نمیخوام کسی زیباترینم راببیند.

.
Once upon a time, there was a bird. He was adorned with perfect wings and with glossy, colorful feathers. He was a creature made to fly about freely in the sky, bringing joy to everyone who saw him.
روزی روزگاری پرنده ای بود با یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان رنگارنگ و عالی و در یک کلام حیوانی مستقل و آماده ی پرواز در آزادی کامل . هر کس آن را در حین پرواز می دید خوشحال میشد
.
One day, a woman saw this bird and fell in love with him. She watched his flight, her mouth wide in amazement, her heart pounding, her eyes shining with excitement. She invited the bird to fly with her, and the two traveled across the sky in perfect harmony. She admired and venerated and celebrated that bird.
روزی زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشقش شد . در حالی که دهانش از شگفتی باز مانده بود با قلبی پر تپش و با چشمانی در خشان از شدت هیجان به پرواز پرنده نگریست . زن از پرنده خواست که با او پرواز کند .... هر دو با هماهنگی کامل به پرواز در آمدند ... زن پرنده را تحسین می کرد ، ارج می نهاد و می پرستید ...
.
But then she thought: He might want to visit far-off mountains! And she was afraid that she would never feel the same way about the other bird. And she felt envy, envy for the bird's ability to fly.
ولی در عین حال می ترسید . می اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستان های دور دست برود . می ترسید پرنده به سراغ سایر پرندگان برود و یا بخواهد در سقفی بلند تر به پرواز در آید . زن احساس حسادت کرد ... حسادت به توانایی پرنده در پرواز .
.
And she felt alone.
و احساس تنهایی کرد
.
And her thought: "I'm going top set a trap. The next time the bird appears, he will never leave again."
اندیشید : « برایش تله می گذارم . این بار که پرنده بیاید دیگر اجازه نمی دهم برود .
.
The bird, who was also in love, returned the following day, fell into the trap and was put in a cage.
پرنده هم که عاشق شده بود روز بعد بازگشت و به دام افتاد و در قفس زندانی شد
.
She looked at the bird every day. There he was, the object of her passion, and she showed him to her friends, who said: "Now you have everything you could possibly want."
زن هر روز به پرنده می نگریست ، همه ی هیجاناتش در آن قفس بود آن را به دوستانش نشان میداد و آنها به او می گفتند: « تو همه چیز داری.
.
However, a strange transformation began to take place; now that she had the bird and no longer needed to woo him, she began to lose interest.
ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست . پرنده کاملا در اختیار زن بود و دیگر انگیزه ای برای تصرفش وجود نداشت . بنابراین علاقه او به حیوان به تدریج از بین رفت.
.
The bird, unable to fly and express the true meaning of his life, began to waste away and his feathers began to lose their gloss; he grew ugly; and the woman no longer paid any attention, except by feeding him and cleaning out his cage.
پرنده نیز بدون پرواز زندگی بیهوده ای را می گذراند و در نتیجه به تدریج تحلیل رفت . درخشش پرهایش محو شد ، به زشتی گرایید و دیگر جز موقع غذا دادن و تمیز کردن قفس کسی به او توجهی نمی کرد.
.
One day, the bird died. The woman felt terribly sad and spent all her time thinking about him. But she did not remember the cage, she thought only of the day when she had seen him for the first time, flying contently among the clouds.
سرانجام روزی پرنده مرد . زن دچار اندوهی فراوان شد و همواره به آن حیوان می اندیشید . ولی هرگز قفس را به یاد نمی آورد . تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخستین باز پرنده را خوشحال در میان ابرها در حال پرواز دیده بود .
.
If she had looked more deeply into herself, she would have realized that what had trilled her about the bird was his freedom, the energy of his wings in motion, not his physical body.
اگر زن اندکی دقت می کرد به خوبی متوجه می شد آنچه او را به پرنده دلبسته کرد و برایش هیجان به ارمغان آورد ، آزادی آن حیوان و انرژی بال هایش در حال حرکت کردن بود ، نه جسم ساکنش .
.
Without the bird, her life too lost all meaning, and Death came knocking at her door. "Why have you come?" she asked Death. "So that you can fly once more with him across the sky," Death replied.
بدون حضور پرنده زندگی برای زن مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام روزی مرگ زنگ خانه ی او را به صدا در اورد . از مرگ پرسید :
ـ چرا سراغ من آمده ای ؟ مرگ پاسخ داد : برای اینکه بتوانی دوباره با پرنده ها در آسمان پرواز کنی .
.
"If you had allowed him to come and go, you would have loved and admired him even more; alas, you now need me in order to find him again."
اگر اجازه می دادی پرنده به آزادی برود و بازگردد هنوز هم می توانستی به تحسین و عشق ورزیدن ادامه بدهی . حالا برای پیدا کردن و ملاقات با آن پرنده به من نیاز داری ...
.
پائولو کوئیلو














![]()

↻ﻧﻤـــــﯿﺪﺍﻧِﺴـــــﺘَﻢ ﻣﮕـــــﺮ
ﺩَﺭﺩ ﻫــَــــــﻢ ﺯﯾﺒــــــــﺎ ﻣﯿــــــــﺸﻮﺩ ؟
ﺁﻫـــــﺎے ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯے … ﻧﻮﺷــــــــﺘِﻪ ﻫـــــــﺎﯾــــــــﻢ✍
ﺩَﺳـــــــٺ ﺧــــــــﻮﺩﻡ ﻧﯿﺴـــــــﺖ ﺩِﻟـــــــــــــﻢ
ﻣﯿـــــــﻨﻮﯾــــــــﺴَﺪ ﻭ ﻣـــــــَـــــڹ… ﻓﻘﻂ
ﻧــــــــﮕﺎﻩ ﻣـــے ﮐﻨــــﻢ . ﻭ ﺣــــﺴــــﺮﺕ
ﻣــــےﺧــــﻮﺭﻡ ﺑــــہ ﻋــــﺒﻮﺭ ﺭﻭﺯﻫــــــــﺎﯾﻢ ﻭ ﺩﻏــــــــﺪﻏﻪ
ﻫــــــــﺎے ﻓـــــــﺮﺍﻣــــــﻮﺵ ﺷــــــــﺪﻩ ﺍﻡ …
ﺷــــــــﺎﯾـــﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺗــﺮ ﻣــــــے ﺷـــــﺪﻡ ﻓﻘــﻂ ﻭ
ﻓﻘـــﻂ … ﺍﮔــــــﺮ ﻣﯿــــﻔﻬـــﻤـــﯿﺪے…
ﺣﺮﻓـــــــﻬـــــــﺎﯾـــــــﻢ ﺑﻪ ﻫـــﻤــــﯿـــڹ ﺭﺍﺣﺘـــــــے
ڪہ مے ﺧــــﻮﺍﻧــــے ﻧـــﻮﺷــــتہ ﻧﺸــــــــﺪﻩﺍﻧـــــــﺪ …✍


ﮐﻪ ﻣﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﭙﻮﺷﻢ
ﻭ . . . . . . . . .
بقیه ﺑﺰﻧﻦ ﻭ ﺑﺮﻗﺼﻦ ...
ﭼﯿﻪ؟؟
ﺣﺘﻤﺎ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﯿﮕﻢ ﺑﻤﯿﺮﻡ؟؟؟
ﺍﺻﻼ ﺍﮔﻪ ﺩﻋﻮﺗﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻋﺮﻭﺳﯿﻢ
ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﺠﺴﻢ ﮐﻦ ﻋﺮﻭﺱ ﺑﺸﻢ
ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﯽ ﻣﯿﺸﻢ (((((((:
ﺣﺎﻻ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻋﺮﻭﺱ
ﭼﻘﺪﺭ ﻗﺸﻨﮕﻪ ...
ﺍﯾﺸﺎﻻ ﻣﺒﺎﺭﮐﺶ ﺑﺎﺩ
مثل تنهایی ِ خودم سر سخت
مثل تنهایی ِ خودم وحشی
مثل تنهایی ِخودم بد بخت !
آسمان و زمینمان با هم
فرقمان هم فقط در اینجا بود
او خودش بود و من خودم بودم
***
من تو ام من خود تو ام شاید
شعر دنبال هردومان باشد
نیمه ای از غمم برای تو تا
خودکشی مال هر دومان باشد
دستهایت را روی سرم میکشیدی .. موهایم را نوازش میکردی
برایم از تنهاییت میگفتی .. از صبرت .. از لحظه هایی که بنده هایت حتی اشک تو را هم درآوردند ...
کاش میشد چشمانم را ببندم .. و تو برایم از ادم هایی بگویی که برای سرگرمی خودشان هر کاری میکنند ..
اما نگاهشان به دوره گرد توی خیابان که می افتد بی رحمانه اخم میکنند و از کنارش میگذرند ..
خدایا میخوای من برایت بگویم؟
از دلتنگی هایم؟ دلتنگی روزهای کودکی .. که وقتی زمین میخوردم .. یکی بود دستانم را میگرفت و خاک روی زانو ام را کنار میزد ..
الان آن قدر غریب شده ام که حتی از آن فرشته نجات هم خجالت میکشم ..
خدایا .. انسان هایت بی رحم ترین موجوداتی هستند که آفریدی .. اول مثل بره ای کوچک تو را در آغوش میگیرند ..
و بعد مثل گرگی تو را میدرند .. اگر جان سالم به در بردی .. که تو میمانی و تنی که بوی گرگ گرفته است .. میان این همه بره .. و هیچ کسی به دلیل بویت به تو نزدیک نمیشود ..
تلخ آزار میبینند .. تلخ میشکنند .. تلخ تنها میشوند .. تنها هایت که دنیا تلخی عسل را به کامشان داده است و از شیرینی اش بهره ای نبرده اند ..
خدایا قبل از این که روی زانو هایت خوابم ببرد ..
بگویم
دیگر بیدارم نکن ..
خسته ام از این زمان که گاهی وقت هایش گاهی وقت ها دیر تر از دیر میگذرد ..
من هیچی نفهمیدم ولو شدم رو زمین هیچی نفهمیدم هیچکس نمی فهمید من چی میگم . . . . . .
