language="JavaScript1.2"> تنهای تنها

























تنهای تنها

خوش آمدید


مردی در حال ور رفتن با ماشین جدیدش بود.

دختر 4 ساله اش سنگی برداشته بود و بدنه ماشین را خراش می داد.

وقتی مرد متوجه شد با عصبانیت دست دخترک را گرفت و از روی خشم چند ضربه محکم به دستش زد

غافل از اینکه با آچار در دستش این ضربات را وارد می کرد.

در بیمارستان، دخترک بیچاره به خاطر شکستگی های متعدد، انگشتانش را از دست داد.

وقتی دختر پدرش را دید، با چشمانی دردناک از او پرسید: «پدر انگشتانم کی رشد می کنند؟»

پدر خیلی ناراحت شده بود و حرفی نمی زد.

وقتی از بیمارستان خارج شد، رفت به سمت ماشین و چندین بار به آن لگد زد.

حالش خیلی بد بود. نشست و به خراش های روی ماشین نگاه کرد.

دختر نوشته بود: «دوستت دارم بابا.»

<<به خاطر داشته باشید که عصبانیت و عشق حد و مرزی ندارند>>

نوشته شده در یکشنبه 08 شهریور 1394ساعت 08:33 توسط mohadesehb0077| ارسال نظر(0) |

ڪاش بوבے . . .

وقتـے بغض مـے ڪرבم . . .

فقطـ بغلم مـیڪرבی و مـیگفتـے . . .

ببینم چشمـــــاتو . . . منـــــو نگاه کـטּ . . .

اگہ گریــہ ڪنـے قهـــــر مـیکنم میرمـــــا . . .!

نوشته شده در یکشنبه 08 شهریور 1394ساعت 08:29 توسط mohadesehb0077| ارسال نظر(0) |

بــــــهانه گـــــــير ،زبــــــــــان نفهم … دلـــــــــــم را مـيگويـــــــــم … !

آخــــــــر تــــورا از کـــــــجا برايش بـــــــــياورم   

 بــه هـــرکــس مـــی گـــویـــم "تـــــو"

بـــه خـــودش مــیــگـــیــرد. . .!

امـــا نـــمـــی دانــــــد کــــــه

هــیـــچ کــس بـــرای مـن

"تـــــــو"

نـــمــی شـــود. . . . !

نوشته شده در یکشنبه 08 شهریور 1394ساعت 01:05 توسط mohadesehb0077| ارسال نظر(0) |

 

تابلو ؛ نقاش را ثروتمند کرد.

شعر ِشاعر به چند زبان ترجمه شد.

کارگردان جایزه ها را درو کرد...

و هنوز سر همان چهار راه واکس میزند

کودکی که بهترین سوژه بود

 

نوشته شده در یکشنبه 08 شهریور 1394ساعت 01:03 توسط mohadesehb0077| ارسال نظر(0) |

من ، تو : ما
یادت هست ؟
تمام شد
حالا : تو ، او : شما
من هم به سلامت . . . 

فراموشم نکن

شايد سالها بعد،در گذرخيابانها از کنار هم بگويي آن غريبه چقدر شبيه

خاطراتم بود …

نوشته شده در یکشنبه 08 شهریور 1394ساعت 01:01 توسط mohadesehb0077| ارسال نظر(0) |

بدون شرح ...

- واقعا هیچ متنی نتونستم برا این عکس بنویسم . اگه شما میتونید کمک کنید .ممنون

نوشته شده در یکشنبه 08 شهریور 1394ساعت 00:58 توسط mohadesehb0077| ارسال نظر(0) |

هوا بارانی ست ولی شیشه ؛ چرا بخار نمیگیری ؟


نترس ؛ رفت … دیگر اسمش را رویت نمی نویسم !

نوشته شده در یکشنبه 08 شهریور 1394ساعت 00:55 توسط mohadesehb0077| ارسال نظر(0) |

سلامتي پسري که ...

با چشم هاي خيس وارد ساندويچــــي بغل

"تالارعروسـيشد و گفت: ...

امشب عروسي " عشقمه " , بنـدري بذار

نوشته شده در یکشنبه 08 شهریور 1394ساعت 00:53 توسط mohadesehb0077| ارسال نظر(0) |

  

چه دنياي بزرگي!!!

تا چشم كار ميكند جاي تو خاليست...!

نوشته شده در یکشنبه 08 شهریور 1394ساعت 00:51 توسط mohadesehb0077| ارسال نظر(0) |

 مهربانم 

دلواپس کدامین قرار بودی

که قرارمان

یادت رفت ...


نوشته شده در یکشنبه 08 شهریور 1394ساعت 00:49 توسط mohadesehb0077| ارسال نظر(0) |