تنهای تنها
خوش آمدید
دختر 4 ساله اش سنگی برداشته بود و بدنه ماشین را خراش می داد. وقتی مرد متوجه شد با عصبانیت دست دخترک را گرفت و از روی خشم چند ضربه محکم به دستش زد غافل از اینکه با آچار در دستش این ضربات را وارد می کرد. در بیمارستان، دخترک بیچاره به خاطر شکستگی های متعدد، انگشتانش را از دست داد. وقتی دختر پدرش را دید، با چشمانی دردناک از او پرسید: «پدر انگشتانم کی رشد می کنند؟» پدر خیلی ناراحت شده بود و حرفی نمی زد. وقتی از بیمارستان خارج شد، رفت به سمت ماشین و چندین بار به آن لگد زد. حالش خیلی بد بود. نشست و به خراش های روی ماشین نگاه کرد. دختر نوشته بود: «دوستت دارم بابا.» <<به خاطر داشته باشید که عصبانیت و عشق حد و مرزی ندارند>>
ڪاش بوבے . . .
بــــــهانه گـــــــير ،زبــــــــــان نفهم … دلـــــــــــم را مـيگويـــــــــم … ! آخــــــــر تــــورا از کـــــــجا برايش بـــــــــياورم بــه هـــرکــس مـــی گـــویـــم "تـــــو" تابلو ؛ نقاش را ثروتمند کرد. من ، تو : ما فراموشم نکن … شايد سالها بعد،در گذرخيابانها از کنار هم بگويي آن غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود … بدون شرح ...
- واقعا هیچ متنی نتونستم برا این عکس بنویسم . اگه شما میتونید کمک کنید .ممنون
هوا بارانی ست ولی شیشه ؛ چرا بخار نمیگیری ؟
سلامتي پسري که ... با چشم هاي خيس وارد ساندويچــــي بغل "تالارعروسـي" شد و گفت: ... امشب عروسي " عشقمه " , بنـدري بذار
چه دنياي بزرگي!!! تا چشم كار ميكند جاي تو خاليست...!
مهربانم دلواپس کدامین قرار بودی که قرارمان یادت رفت ...
مردی در حال ور رفتن با ماشین جدیدش بود.
وقتـے بغض مـے ڪرבم . . .
فقطـ بغلم مـیڪرבی و مـیگفتـے . . .
ببینم چشمـــــاتو . . . منـــــو نگاه کـטּ . . .
اگہ گریــہ ڪنـے قهـــــر مـیکنم میرمـــــا . . .!

بـــه خـــودش مــیــگـــیــرد. . .!
امـــا نـــمـــی دانــــــد کــــــه
هــیـــچ کــس بـــرای مـن
"تـــــــو"
نـــمــی شـــود. . . . !
شعر ِشاعر به چند زبان ترجمه شد.
کارگردان جایزه ها را درو کرد...
و هنوز سر همان چهار راه واکس میزند
کودکی که بهترین سوژه بود
یادت هست ؟
تمام شد …
حالا : تو ، او : شما
من هم به سلامت . . .


نترس ؛ رفت … دیگر اسمش را رویت نمی نویسم !


