<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://mohadesehb0077.loxblog.com</title>
<link>https://mohadesehb0077.loxblog.com</link>
<description>خوش آمدید</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>سخته</title>
<link>https://mohadesehb0077.loxblog.com/سخته</link>
<guid>https://mohadesehb0077.loxblog.com/سخته</guid>

<description><![CDATA[

&uarr;&darr;سَــــــــــخته ...
نـــــَـــــمُرده باشی ...
امــــّـا اَزَت بِـــــخوان ...
گــــــــــورِتو گـــُــم کُنی&deg;&bull;○ ...
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:18:51 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>عشق دروغین</title>
<link>https://mohadesehb0077.loxblog.com/عشق-دروغین</link>
<guid>https://mohadesehb0077.loxblog.com/عشق-دروغین</guid>

<description><![CDATA[

دختری عاشق پسری بود.پسر اصلا حتی به او نگاه هم نمیکرد
چرا که دختر چادری بود!
پسرک هر روز دخترای زیبا را سوار میکرد و با خود به تفریح و گردش میبرد
.ماشین گرانبهایی داشت و دختران زیبایی اطراف او جمع میشدند
دخترک عاشق هرروز از دور اشک میریخت و از دور پسر را نظاره میکرد
روزی استاد پای تخته نوشت عشق چیست؟هرکسی روی تخته چیزی نوشت .
پسرک نوشت پول و دخترک اسم پسره مورد علاقش را نوشت.همگی خندیدند!
پسرک ازخنده ی دیگران عصبانی شد و اقدام به تلافی نمود.
زیباترین پسرهای دانشگاه را نزدیک دخترک میفرستاد تا بتواند بفهماند دروغ میگوید اما بی فایده بود
هرکاری کرد نتیجه نداشت پسرک هر روز در فکر بود و دیگر با دختری گردش نمیرفت!
روزی دختر تنها در دانشگاه قدم میزد و پسرک صدایش کرد
دل دختر لرزید و به سمت عشقش نگاه کرد
پسرک گفت: میخواهم عشق دروغی ات را نشانم دهی
دخترک جلو رفت و همان لحظه چادرش را از سر درآورد وقتی نزدیک پسرک شد
پسرک گفت: لازم نیست چادرت را دربیاوری! تابه حال چشم هایی به این معصومی ندیده بودم تو واقعا زیبایی!
دخترک اشک ریخت وپسر با همان محکمی و صلابت گفت چادرت را سرت کن نمیخوام کسی زیباترینم راببیند.

]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:18:51 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>پائولو کوئیلو((پرنده و قفس))</title>
<link>https://mohadesehb0077.loxblog.com/پائولو-کوئیلوپرنده-و-قفس</link>
<guid>https://mohadesehb0077.loxblog.com/پائولو-کوئیلوپرنده-و-قفس</guid>

<description><![CDATA[

The bird and the cage by Paulo Coelho

.
Once  upon a time, there was a bird. He was adorned with perfect wings and  with glossy, colorful feathers. He was a creature made to fly about  freely in the sky, bringing joy to everyone who saw him.
روزی  روزگاری پرنده ای بود با یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان رنگارنگ و عالی و  در یک کلام حیوانی مستقل و آماده ی پرواز در آزادی کامل . هر کس آن را در  حین پرواز می دید خوشحال میشد
.
One  day, a woman saw this bird and fell in love with him. She watched his  flight, her mouth wide in amazement, her heart pounding, her eyes  shining with excitement. She invited the bird to fly with her, and the  two traveled across the sky in perfect harmony. She admired and  venerated and celebrated that bird.
روزی  زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشقش شد . در حالی که دهانش از شگفتی باز  مانده بود با قلبی پر تپش و با چشمانی در خشان از شدت هیجان به پرواز پرنده  نگریست .&nbsp; زن از پرنده خواست که با او پرواز کند&nbsp; .... هر دو با هماهنگی  کامل به پرواز در آمدند ... زن پرنده را تحسین می کرد ، ارج می نهاد و می  پرستید ...
.
But  then she thought: He might want to visit far-off mountains! And she was  afraid that she would never feel the same way about the other bird. And  she felt envy, envy for the bird's ability to fly.
ولی  در عین حال می ترسید . می اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستان های دور  دست برود . می ترسید پرنده به سراغ سایر پرندگان برود و یا بخواهد در سقفی  بلند تر به پرواز در آید . زن احساس حسادت کرد ... حسادت به توانایی پرنده  در پرواز .
.
And she felt alone.
و احساس تنهایی کرد
.
And her thought: &quot;I'm going top set a trap. The next time the bird appears, he will never leave again.&quot;
اندیشید : &laquo; برایش تله می گذارم . این بار که پرنده بیاید دیگر اجازه نمی دهم برود .
.
The bird, who was also in love, returned the following day, fell into the trap and was put in a cage.
پرنده هم که عاشق شده بود روز بعد بازگشت و به دام افتاد و در قفس زندانی شد
.
She  looked at the bird every day. There he was, the object of her passion,  and she showed him to her friends, who said: &quot;Now you have everything  you could possibly want.&quot;
زن  هر روز به پرنده می نگریست ، همه ی هیجاناتش در آن قفس بود آن را به  دوستانش نشان میداد و آنها به او می گفتند: &laquo; تو همه چیز داری.
.
However,  a strange transformation began to take place; now that she had the bird  and no longer needed to woo him, she began to lose interest.
ناگهان  دگرگونی غریبی به وقوع پیوست . پرنده کاملا در اختیار زن بود و دیگر  انگیزه ای برای تصرفش وجود نداشت . بنابراین علاقه او به حیوان به تدریج از  بین رفت.
.
The  bird, unable to fly and express the true meaning of his life, began to  waste away and his feathers began to lose their gloss; he grew ugly; and  the woman no longer paid any attention, except by feeding him and  cleaning out his cage.
پرنده  نیز بدون پرواز زندگی بیهوده ای را می گذراند و در نتیجه به تدریج تحلیل  رفت . درخشش پرهایش محو شد ، به زشتی گرایید و دیگر جز موقع غذا دادن و  تمیز کردن قفس کسی به او توجهی نمی کرد.
.
One  day, the bird died. The woman felt terribly sad and spent all her time  thinking about him. But she did not remember the cage, she thought only  of the day when she had seen him for the first time, flying contently  among the clouds.
سرانجام  روزی پرنده مرد . زن دچار اندوهی فراوان شد و همواره به آن حیوان می  اندیشید . ولی هرگز قفس را به یاد نمی آورد . تنها روزی در خاطرش مانده بود  که برای نخستین باز پرنده را خوشحال در میان ابرها در حال پرواز دیده بود .
.
If  she had looked more deeply into herself, she would have realized that  what had trilled her about the bird was his freedom, the energy of his  wings in motion, not his physical body.
اگر  زن اندکی دقت می کرد به خوبی متوجه می شد آنچه او را به پرنده دلبسته کرد و  برایش هیجان به ارمغان آورد ، آزادی آن حیوان و انرژی بال هایش در حال  حرکت کردن بود ، نه جسم ساکنش .
.
Without  the bird, her life too lost all meaning, and Death came knocking at her  door. &quot;Why have you come?&quot; she asked Death. &quot;So that you can fly once  more with him across the sky,&quot; Death replied.
بدون حضور پرنده زندگی برای زن مفهوم و ارزشی نداشت و سرانجام روزی مرگ زنگ خانه ی او را به صدا در اورد . از مرگ پرسید : 
ـ چرا سراغ من آمده ای ؟ مرگ پاسخ داد : برای اینکه بتوانی دوباره با پرنده ها در آسمان پرواز کنی .
.
&quot;If  you had allowed him to come and go, you would have loved and admired  him even more; alas, you now need me in order to find him again.&quot;
اگر  اجازه می دادی پرنده به آزادی برود و بازگردد هنوز هم می توانستی به تحسین  و عشق ورزیدن ادامه بدهی . حالا برای پیدا کردن و ملاقات با آن پرنده به  من نیاز داری ... 
.
پائولو کوئیلو]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:18:51 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>قهوه تلخ ..</title>
<link>https://mohadesehb0077.loxblog.com/قهوه-تلخ</link>
<guid>https://mohadesehb0077.loxblog.com/قهوه-تلخ</guid>

<description><![CDATA[
امروز .. 
تنها بودم 
سخت گذشت .. 
.. ولی گذشت ..
.. حوصله ام له شد ..
.. دلم تنگ شد.. 
.. ولی گذشت.. 
.. بد بود ..
اونی که باید میبود 
.. نبـــــود ..
هــــــی تو 
.. تو که میدونی ..
.. نباشی سخته ..
دلم میگیره .. 
.. چرا دیر کردی؟..
چقد امروز تلخ بود ..
مث قهوه ای که خوردم ..
&nbsp;

&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:18:51 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>یادته؟</title>
<link>https://mohadesehb0077.loxblog.com/یادته</link>
<guid>https://mohadesehb0077.loxblog.com/یادته</guid>

<description><![CDATA[
یـادِتـهِ بِهـم گُفتـی: سیگـار نَکِـش...! 
الان ✘سیـــگار✘...! کِـه  هیــْـچ...! 
اِااااای ، تـک و تـوکی...! &quot;نَفـَس&quot; میکِشَـم...!
بِهِـت قـول  میـدَم...! اینـم &quot;کِنــار&quot; بِـذارَم...!
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:18:51 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>دردها یم را لایک کردند ..</title>
<link>https://mohadesehb0077.loxblog.com/دردها-یم-را-لایک-کردند</link>
<guid>https://mohadesehb0077.loxblog.com/دردها-یم-را-لایک-کردند</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;

ﺩَﺭﺩﻫــــــــﺎﯾَﻢ ﺭﺍ ﻻﯾـــــــڪ ڪــــَـﺮﺩَﻧــــﺪ
ﻭ ﮔﻔـــــﺘَﻨﺪ ﺯﯾــــﺒـــﺎ ﺑــــــﻮﺩ&hellip;➣
↻ﻧﻤـــــﯿﺪﺍﻧِﺴـــــﺘَﻢ ﻣﮕـــــﺮ
ﺩَﺭﺩ ﻫــَــــــﻢ ﺯﯾﺒــــــــﺎ ﻣﯿــــــــﺸﻮﺩ ؟
ﺁﻫـــــﺎے ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯے &hellip; ﻧﻮﺷــــــــﺘِﻪ ﻫـــــــﺎﯾــــــــﻢ✍
ﺩَﺳـــــــٺ ﺧــــــــﻮﺩﻡ ﻧﯿﺴـــــــﺖ ﺩِﻟـــــــــــــﻢ
ﻣﯿـــــــﻨﻮﯾــــــــﺴَﺪ ﻭ ﻣـــــــَـــــڹ&hellip; ﻓﻘﻂ
ﻧــــــــﮕﺎﻩ ﻣـــے ﮐﻨــــﻢ . ﻭ ﺣــــﺴــــﺮﺕ
ﻣــــےﺧــــﻮﺭﻡ ﺑــــہ ﻋــــﺒﻮﺭ ﺭﻭﺯﻫــــــــﺎﯾﻢ ﻭ ﺩﻏــــــــﺪﻏﻪ
ﻫــــــــﺎے ﻓـــــــﺮﺍﻣــــــﻮﺵ ﺷــــــــﺪﻩ ﺍﻡ &hellip;
ﺷــــــــﺎﯾـــﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺗــﺮ ﻣــــــے ﺷـــــﺪﻡ ﻓﻘــﻂ ﻭ
ﻓﻘـــﻂ &hellip; ﺍﮔــــــﺮ ﻣﯿــــﻔﻬـــﻤـــﯿﺪے&hellip;
ﺣﺮﻓـــــــﻬـــــــﺎﯾـــــــﻢ ﺑﻪ ﻫـــﻤــــﯿـــڹ ﺭﺍﺣﺘـــــــے
ڪہ مے ﺧــــﻮﺍﻧــــے ﻧـــﻮﺷــــتہ ﻧﺸــــــــﺪﻩﺍﻧـــــــﺪ &hellip;✍]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:18:51 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>اهای با تو ام .. خخخ</title>
<link>https://mohadesehb0077.loxblog.com/اهای-با-تو-ام--خخخ</link>
<guid>https://mohadesehb0077.loxblog.com/اهای-با-تو-ام--خخخ</guid>

<description><![CDATA[
بدون ادامه مطلب]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:18:51 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>به سلامتی روزی که ..</title>
<link>https://mohadesehb0077.loxblog.com/به-سلامتی-روزی-که</link>
<guid>https://mohadesehb0077.loxblog.com/به-سلامتی-روزی-که</guid>

<description><![CDATA[





ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ 
ﮐﻪ ﻣﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﭙﻮﺷﻢ
ﻭ . . . . . . . . . 
بقیه ﺑﺰﻧﻦ ﻭ ﺑﺮﻗﺼﻦ ... 
ﭼﯿﻪ؟؟
ﺣﺘﻤﺎ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﯿﮕﻢ ﺑﻤﯿﺮﻡ؟؟؟
ﺍﺻﻼ ﺍﮔﻪ ﺩﻋﻮﺗﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻋﺮﻭﺳﯿﻢ 
ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﺠﺴﻢ ﮐﻦ ﻋﺮﻭﺱ ﺑﺸﻢ
ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﯽ ﻣﯿﺸﻢ (((((((:
ﺣﺎﻻ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻋﺮﻭﺱ
ﭼﻘﺪﺭ ﻗﺸﻨﮕﻪ ...
ﺍﯾﺸﺎﻻ ﻣﺒﺎﺭﮐﺶ ﺑﺎﺩ]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:18:51 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>مثل تنهایی</title>
<link>https://mohadesehb0077.loxblog.com/مثل-تنهایی</link>
<guid>https://mohadesehb0077.loxblog.com/مثل-تنهایی</guid>

<description><![CDATA[

مثل تنهایی ِ خودم ساکت
مثل تنهایی ِ خودم سر سخت
مثل تنهایی ِ خودم وحشی
مثل تنهایی ِخودم بد بخت !
&nbsp;
***
ما جهانی شبیه هم بودیم
آسمان و زمینمان با هم
فرقمان هم فقط در اینجا بود
او خودش بود و من خودم بودم

*** 
من تو ام من خود تو ام شاید
شعر دنبال هردومان باشد
نیمه ای از غمم برای تو تا
خودکشی مال هر دومان باشد
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:18:51 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>قصه تنهایی</title>
<link>https://mohadesehb0077.loxblog.com/قصه-تنهایی</link>
<guid>https://mohadesehb0077.loxblog.com/قصه-تنهایی</guid>

<description><![CDATA[
کاش میشد کنارت بودم خدای من 
دستهایت را روی سرم میکشیدی .. موهایم را نوازش میکردی 
برایم از تنهاییت میگفتی .. از صبرت .. از لحظه هایی که بنده هایت حتی اشک تو را هم درآوردند ... 
کاش میشد چشمانم را ببندم .. و تو برایم از ادم هایی بگویی که برای سرگرمی خودشان هر کاری میکنند ..
اما نگاهشان به دوره گرد توی خیابان که می افتد بی رحمانه اخم میکنند و از کنارش میگذرند .. 
خدایا میخوای من برایت بگویم؟ 
از دلتنگی هایم؟ دلتنگی روزهای کودکی .. که وقتی زمین میخوردم .. یکی بود دستانم را میگرفت و خاک روی زانو ام را کنار میزد ..
الان آن قدر غریب شده ام که حتی از آن فرشته نجات هم خجالت میکشم .. 
خدایا .. انسان هایت بی رحم ترین موجوداتی هستند که آفریدی .. اول مثل بره ای کوچک  تو را در آغوش میگیرند .. 
و بعد مثل گرگی تو را میدرند .. اگر جان سالم به در بردی .. که تو میمانی و  تنی که بوی گرگ گرفته است .. میان این همه بره .. و هیچ کسی به دلیل بویت  به تو نزدیک نمیشود ..
تلخ آزار میبینند .. تلخ میشکنند .. تلخ تنها میشوند .. تنها هایت که دنیا  تلخی عسل را به کامشان داده است و از شیرینی اش بهره ای نبرده اند .. 
خدایا قبل از این که روی زانو هایت خوابم ببرد .. 
بگویم
دیگر بیدارم نکن ..
خسته ام از این زمان که گاهی وقت هایش گاهی وقت ها دیر تر از دیر میگذرد ..
&nbsp;
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:18:51 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

